کوچه، فریدون مشیری، امیر خسروی

سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 17:37
بازهم شعر کوچه ولی این بار همراه عکس بنده.
عکاس : امیر خسروی
مکان : گیلان، صفرابسته
برای دیدن عکس در سایز بزرگ روی آن کلیک کنید 


بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

پروانه ی تنها...

سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 16:42


پروانه، تنها، سکوت، خیره به گل ...

تهران

سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ساعت 15:55

سلام عرض میکنم خدمت دوستان، تقدیم میکنم کار جدیدم یعنی عکس جدیدمو، به نام تهران ! 

امیدوارم دوست داشته باشید.

عکاس : امیر خسروی

نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان ، به بیکران ، به جاودانه

چهارشنبه 22 مرداد 1393 ساعت 00:04
نگاه کن که غم درون سینه ام
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سرکشم 
اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود 
شراره ای مرا به کام می کشد 
مرا به اوج می برد 
مرا به دام می کشد 
نگاه کن تمام آسمان من 
پر از شهاب می شود 
تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطرها و نورها 
نشانده ای مرا کنون به زورقی 
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من 
به شهر شعرها و شورها 
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم 
نگاه کن من از ستاره سوختم 
لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین برکه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد 
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه کن که من کجا رسیده ام 
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودانه

کنون که آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها 
مرا بچیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن 
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب می شود 
صراحی سیاه دیدگان من 
به لای لای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود 
به روی گاهواره های شعر من 
نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود .
شعر از فروغ فرخزاد
منبع : نگفتنی ها

اولین پست؟

جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 01:23
ردپایی را که آرامشم رابر هم زده بود، دنبال کردم،به خودم رسیدم.